تبليغاتX
هـــــــــــمـــــــــســـــــــــــوز
دلتنگی های من
فقط برای دوستان قدیمی این پست رو میدم
پیشاپیش سال نو مبارک
اوضاع همسر گرام بدک نیست یعنی الان فکر کنم از من بهتره
خودم خیلی خرابم
تو این چند وقته همه نوع دکتری رو تجربه کردم و الان هم دارم روزانه کلی قرص میخورم
ولی بازم شکر
تو وبلاگ خودم سعی میکنم از خودم و دیوونگی هام بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:38  توسط عاصی | 
سلام
خوبید دوستان عزیز
این روزا خیلی خسته هستم
به فکر نوشتن افتادم
ولی هر چی فکر می کنم میبینم اینجا دیگه جای مناسبی برای نوشتن نیست تو فکر یه وبلاگ دیگه هستم
ولی هر از گاهی اینجا هم نوشتم
اونجا میخوام از خودم بنویسم
پس اینجا نمی شه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:35  توسط عاصی | 
 سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض استو پولي هم براي مداواي آن ندارند.

پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدرآهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتيبه اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم !!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدراست.داروسازگفت:متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 22:15  توسط عاصی | 
 
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد ازشاگرد پرسيد چه شد ؟ او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 19:20  توسط عاصی | 
 

روزی شیوانا در جمع شاگردانش درس معرفت می داد. جوانی از راه رسید و شرمسار و سرافکنده از شیوانا خواست تا اجازه دهد در کلاس او شرکت کند شیوانا لبخندی زد و جوان را نزدیک خواند و او را کنار خود نشاند.چند دقیقه ای که گذشت یکی از شاگردان با سابقه شیوانا از جا بلند شد و باصدای بلند طوری که همه بشنوند به سمت جوان تازه از را رسیده اشاره کرد وگفت : ای استاد ! من چندین بار این جوان را دیده ام که به در محله های بد و ناشایست شهر رفت و آمد دارد و به رفتار های ناشایست اقدام می کند .آیا مناسب است که او را کنار خود جای دهید!؟

شیوانا با خشم از شاگرد قدیمی خواست فورا کلاس را ترک کند. همه تعجب کردند. شاگرد قدیمی سرافکنده به سمت در رفت و قبل از خروج به سمت شیوانا برگشت و با گله گفت : استاد شما به جای جواب سوالم ، مرا از کلاس بیرون انداختید ؟ مگر من چه گناهی کردم!؟

شیوانا با همان عصبانیت گفت: برایم مهم نیست چه گناهی کرده ای ! فقط زمانی حق داری به کلاس برگردی که برای من و بقیه شاگردان دقیقا توضیح دهی تو خودت در محله بد نام شهر چه می کردی که توانستی این جوان را بارها در آن جا ببینی و شاهد رفتارهای نا مناسب او باشی !؟تو خودت آن جا چه می کردی؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 22:14  توسط عاصی | 
آرتور اشی ( Arthur Ashe )
قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد مبتلا به ایدز شد و در بستر مرگ افتاد . او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد . یکی از طرفدارانش نوشته بود : « چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد ؟» آرتور در پاسخش نوشت :
د ردنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند . 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند . 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند . 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند . 5 هزار نفر سرشناس می شوند . 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند . چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال .... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم خدایا چرا من ؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز ، نمی گویم : خدایا چرا من ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 22:21  توسط عاصی | 

روزها را می گذارنم

بی هیچ تغییری

از اینهمه رکود خسته ام

از اینهمه خاطره خسته ام

از خودم خسته ام

روزهای زیبای من

روزهای خوب گذشته

درست انگار 100 سال است که از خود بی خودم

اندیشه هایم رنگ سیاه غم دارد

و خودم هم رنگم سیاه است

کاش پنجره ای میافتم رو به سوی عشق

کاش می شد فراموش کنم تمام خاطراتی که نمی خواهم داشته باشم

بی آنکه تو بدانی

بی آنکه من به جواب سوالهای ذهنم برسم

و بار دیگر آینه به من می گوید که

تنهای تنهایم

درست مثل قلبم

که تنهای تنهاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 21:46  توسط عاصی | 

بعضی ها گله دارند که چرا؟
گل سرخ خار دارد
در این فکرم که چرا نمی گویند :
عجب !!
این بوته خار ، گل سرخ دارد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 17:36  توسط عاصی | 

خسته ام,,,
خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر

خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از  کابوس  تکرار زمان


خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها 
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار


خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب


خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم


خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان

خسته ام 
از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

در غروب تیرگی  مردم دگر
اه من مردم دگر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 23:41  توسط عاصی | 

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي

چو نياز ما فزون شد، تو به ناز خود فزودي

 

به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما

من و دل همان كه بوديم و تو آن نه‌اي كه بودي

 

من از آن كشم ندامت كه تو را نيازمودم

تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي

 

ز درون بود خروشم ولي از دل خموشم

نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي

 

چمن از تو خرم اي اشكِ روان كه جويباري

خجل از تو چشمه‌اي چشم ِ رهي كه زنده رودي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 0:53  توسط عاصی |